یه نویسنده ی جدید=من
سیلام!
سیلام!
من سرونازم!
هر چی دلت بخواد می تونی صدام کنی!
برای مثال=
دیوونه خانوم(سروی)-سروی-سولماز خانوم و...
اومدم اینجا نویسنده بشم!
الان می پرسین چی کاره ی آقا صادقم؟
بابا خوب خودم میگم!بنده اجی کوچیکشم!(تنی نیستیم!)
خاطره ی خاصی از عید ندارم!
بغیر از این که لب دریا داشتم خیلی رمانتیک با شکیلا(دختر دایی یه شکولاتیم)راه می رفتم یه دفه دیدم
قد شکیلا چقدر بلند شده!
شکیلا گفت=سروناز یه دفه کوتوله شدی ها!
دیدم پام رفته لای دوتا سنگ اون زیر!
پام تمامش خراشیده شده بود!
نتیجه گیری=
یه اتفاق بد تمام اتفاق های خوب رو از بین می بره!
ممکنه من اونجا هزار تا خاطره ی خوب داشته باشم ولی فقط اینو یادمه!
از اینایی که می آن برای اپ اولشون فقط سلام می کنن خوشم نمی اد پس بیاین این اپ منه=
یکی از کشورها یک مرکز خرید شوهر وجود داشت که ۵ طبقه بود و دخترها به آنجا می رفتند و شوهری
برای خود می گرفتند.
شرایط این مرکز خرید این بود هر کس فقط می توانست یک بار از این مرکز خرید کند و به هر طبقه که می رفت دیگر نمی توانست به طبقه قبل برگردد.
روزی دو دختر به این مرکز خرید رفتند. در طبقه اول نوشته بود این مردان شغل خوب و بچه های دوست
داشتنی دارند دختری که تابلو را خوانده بود گفت از بی کاری بهتره ولی می خوام ببینم که بالاتری ها چی دارند؟
در طبقه دوم نوشته بود این مردان شغل خوب با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.
دختر گفت هوم م م طبقه بالاتر چه جوریه؟
طبقه سوم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ای زیبا و
درکارهای خانه هم کمک می کنند. دختر گفت واییی چه قدر وسوسه انگیز ولی بریم بالا تر ببینیم چه خبره؟
طبقه چهارم نوشته بود این مردان شغل خوب با درآمد زیاد، بچه های دوست داشتنی، چهره ای زیبا، در
کارهای خانه به همسر خود کمک می کنند و هدفی عالی در زندگی دارند.
دختر: وای چه قدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه اخر باشه؟
پس رفتند به طبقه پنجم.
طبقه پنجم:
این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از اینکه به مرکز ما آمدید متشکریم روز خوبی را برای شما آرزو می کنیم.![]()