هدیه ولنتاین
سلام ممنون از همه ی نظر هایی که به وبلاگ من دارید چه خوب چه بد(انتقاد پذیری رو حال میکنی) بدلیل اینکه روز ولنتاین نزدیکه تصمیم گرفتم یه چیز باحال بنویسم از این مقدمه ها بگذریم این یه متن که اماده کردم امیدوارم به دلتون بشینه.
/
/
/
یادش میاید وقتی که کوچیک بود روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خانه امد او دم در به انتظار پدرش بود.
گفت:بابا یه سوال بپرسم؟
پدرش گفت:بپرس پسرم چه سوالی؟
پرسید:شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
پدرش پاسخ داد:چرا چنین سوالی میکنی؟
_فقط میخوام بدانم.بگویید برای هر ساعت چقدر پول میگیرید؟
پدرش گفت:اگر باید بدانی خوب میگویم.ساعتی 20 هزار تومن
پسرک در حالی که سرش پایین بود اهی کشید.بعد به پدرش نگاه کردو گفت:میشود لطفا 10 هزارتومن به من بدهید.
پدر عصبانی شد وگفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری.سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خدودخواه هستی !من خیلی خسته ام و برای چنین رفتار های کودکانه ات وقت ندارم.
پسرک ارام به اتاقش رفت و در را بست.
پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد . پیش خودش گفت:چطور به خود اجازه میدهد فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسد؟
بعد از حدود یک ساعت ارام تر شد و فکر کرد و فکر کرد با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده به خصوص این که خیلی کم پیش میامد پسرک از او درخواست پول کند.
پسرک خندید وفریاد زد : متشکرم بابا . بعد دستش را زیر بالشش برد و از ان زیر دو اسکناس 5 هزار تومانی مچاله در اورد پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته دوباره عصبانی شد وگفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا تقاضای پول کردی؟
پسرک گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان 20 هزار تومان دارم .پدر ایا میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا یک ساعت زودتر خانه بیایید و با ما شام بخورید.؟؟؟!!!
/
/
/
این یه داستان دیگه است نظرتون در موردش چیه؟
/
/
/
در مطب دکتر به شدت به صدا در امد. دکتر گفت: در را شکستی بیا تو!
در باز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:اقای دکتر!مادرم!و در حالی که نفس نفس میزد. ادامه داد "التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است .
دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاری. من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم.
دختر گفت:ولی دکتر من نمیتوانم اگر شما نیاید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم امد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمای کرد. جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاد.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با امپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند . تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود حتما میمردی!
مادر با تعجب گفت:ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پا های دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد این همان دختر بود ! فرشته ایکوچک وزیبا؟!!!!!!
/
/
/
می دونم موی بدنت سیخ شده من هم که داستان رو تموم کردم داستان رو دوره کردم بدنم سست شد هدیم خوب بود یا نه اگه حال کردی یه نظرکی بزاری بد نیست ممنون بای
a_red_rose_for_you
/
/
/
یادش میاید وقتی که کوچیک بود روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خانه امد او دم در به انتظار پدرش بود.
گفت:بابا یه سوال بپرسم؟
پدرش گفت:بپرس پسرم چه سوالی؟
پرسید:شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
پدرش پاسخ داد:چرا چنین سوالی میکنی؟
_فقط میخوام بدانم.بگویید برای هر ساعت چقدر پول میگیرید؟
پدرش گفت:اگر باید بدانی خوب میگویم.ساعتی 20 هزار تومن
پسرک در حالی که سرش پایین بود اهی کشید.بعد به پدرش نگاه کردو گفت:میشود لطفا 10 هزارتومن به من بدهید.
پدر عصبانی شد وگفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری.سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خدودخواه هستی !من خیلی خسته ام و برای چنین رفتار های کودکانه ات وقت ندارم.
پسرک ارام به اتاقش رفت و در را بست.
پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد . پیش خودش گفت:چطور به خود اجازه میدهد فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسد؟
بعد از حدود یک ساعت ارام تر شد و فکر کرد و فکر کرد با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده به خصوص این که خیلی کم پیش میامد پسرک از او درخواست پول کند.
پسرک خندید وفریاد زد : متشکرم بابا . بعد دستش را زیر بالشش برد و از ان زیر دو اسکناس 5 هزار تومانی مچاله در اورد پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته دوباره عصبانی شد وگفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا تقاضای پول کردی؟
پسرک گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان 20 هزار تومان دارم .پدر ایا میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا یک ساعت زودتر خانه بیایید و با ما شام بخورید.؟؟؟!!!
/
/
/
این یه داستان دیگه است نظرتون در موردش چیه؟
/
/
/
در مطب دکتر به شدت به صدا در امد. دکتر گفت: در را شکستی بیا تو!
در باز شد و دختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید:اقای دکتر!مادرم!و در حالی که نفس نفس میزد. ادامه داد "التماس میکنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است .
دکتر گفت: باید مادرت را اینجا بیاری. من برای ویزیت به خانه ی کسی نمیروم.
دختر گفت:ولی دکتر من نمیتوانم اگر شما نیاید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم امد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمای کرد. جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاد.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با امپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند . تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.
دکتر به او گفت: باید از دخترت تشکر کنی اگر او نبود حتما میمردی!
مادر با تعجب گفت:ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد.
پا های دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد این همان دختر بود ! فرشته ایکوچک وزیبا؟!!!!!!
/
/
/
می دونم موی بدنت سیخ شده من هم که داستان رو تموم کردم داستان رو دوره کردم بدنم سست شد هدیم خوب بود یا نه اگه حال کردی یه نظرکی بزاری بد نیست ممنون بای
a_red_rose_for_you

ولنتاین مبارک![]()
+ نوشته شده در ساعت 13:34
توسط sadegh
|